خداوندا !

مگر نه‌اينکه من نيز چون تو تنهايم


پس مرا درياب


و به سوي خويش بازگردان ،


دستان مهربانت را بگشا


که سخت نيازمند آرامش آغوشت هستم ...

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن



به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن



بزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق



تقصیر چشمای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق ؟



سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت



بس که یه عمر آزگار کاری به کار کس نداشت



تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس



تو دفتر ترانه هات یه قطره بارون بنویس



عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم



وقتی که گریه می کنی حریف بارون نمیشم



رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن



به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن



هنوز یه قطره اشکتو به صد تا دریا نمی دم



یه لحظه با تو بودنو به عمر دنیا نمی دم



همین روزا بخاطرت به سیم آخر می زنم



قصه عاشقیمونو تو شهرمون جار می زنم

 

باران که می بارد تو می آیی            بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر


باران ِمهر و ماه و آئینه                     بارانِ شعر و شبنم و شبدر

 

باران که می بارد تو در راهی            از دشت شب تا باغ ِ بیداری


از عطر عشق و آشتی لبریز             با ابر و آب و آسمان جاری

 

غم می گریزد ، غصه می سوزد        شب می گدازد ،سایه می میرد


تا عطرِ آهنگ تو می رقصد.....           تا شعر باران تو می گیرد........

خبر به دورترين نقطه جهان برسد


نخواست او به من خسته بي گمان برسد


شکنجه بيشتر از اين که پيش چشم خودت


«کسي که سهم تو باشد به ديگران برسد »


چه مي کني که اگر او را خواستي يک عمر


به راحتي کسي از راه ناگهان برسد


رها کند برود از دلت جدا باشد


به آنکه دوست تراش داشته!!! به آن برسد


رها کني بروند تا دو پرنده شوند


خبر به دورترين نقطه جهان برسد


گلايه اي نکني و بغض خويش را بخوري


که هق هق تو مبادا به گوششان برسد


خدا کند که نه ...!! نفرين نمي کنم که مبادا


به او که عاشق او بودم زيان برسد


خدا کند که فقط اين عشق از سرم برود


خدا کند که فقط آن زمان

ای کاش بودی تا این جاده ها با آمدن تو بی انتهاتر می شد

 

می دانی که...؟

 

زمزمه های دلتنگی من با آمدن تو به پایان میرسد

 

و شبنم چشمانم به گلهای پژمرده مینشیند

تو رفتی...

 

و من ماندمو یک دنیا تنهایی....

چرا؟

تو به من خنديدي ....


و نمي دانستي 


من به چه دلهره از باغچه همسايه  

               سيب را دزديم .....


باغبان در پي من تند دويد


سيب را دست تو ديد


غضب آلود به من کرد نگاه


سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
  ..........


و تو رفتي و هنوز
.......


سالها هست که در گوش من آرام آرام


خش خش گامهايت تکرار کنان


ميدهد آزارم
........


و من انديشه کنان                           غرق اين پندارم
.....


که چرا ؟                     خانه کوچک ما
....


سيب نداشت  ........... .

افسوس


اي مهربانتر از من 

 با من

در دستهاي تو

 آيا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟

 کز من دريغ کردي

تنها تويي

 مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
 
 مثل زلال قطره بباران صبحدم

 مثل نسيم سرد سحر

 مثل سحر آب

 آواز مهرباني تو با من

 در کوچه باغهاي محبت

 مثل شکوفه هاي سپيد سيب

ايثار سادگي است

 افسوس آيا چه کس تو را

 از مهربان شدن با من

 مايوس مي کند؟
 

هرگز

من تمنا کردم


 

که تو با من باشي


 

تو به من گفتي


 

هرگز هرگز


 

پاسخي سخت و درشت


 

و مرا غصه اين هرگز کشت