چـــــه کــــــار بــــه حـــــرف مــــــردم دارم 

زندگـــــی مـــــن هــــــمین اســـــت 

شـــــب کــــه مـــــی شود 

سیــــــگاری روشن مـــــــی کنم 

عــــــاشقانه ای مــــــی نویسم 

خیـــــــره مـــــــی شوم بــه عــــــکست 

و بـــا خــــــودم فــــــکر مــــــی کنم 

مگــــــــر مـــــــی شود تــــو را دوســـــت نـــــــداشت ...

سیگارم را خالی میکنم

دنیا را درونش میریزم

چه شاعرانه 

به کام من 

دنیا دود می شود ...

آنها رهگذرند

فقط غوغای چشم های من و توست که آزارشان می دهد

آخر آنجا که کتابخانه نبود !...............خیابان بود !

اماا.....

باز هم انگشتهای هیس من و تو را نشانه رفتند !

و تو در رابستی .............. !

من سکوت، من سراپا شرم !

آه بر شما رهگذران

آه از شما رهگذران

خدایی هست

سیگاری هست

به آهی به کبریتی دود خواهید شد ، دود خواهم شد ........... !

با باد خواهم رفت ، بر باد خواهید رفت

خــســــته ام

ازنوشتن

دیگه خسته ام از خودم

از وبم

از زندگی

از شعر

از تبع شعرم

حـالم خوبــــ است اما گذشته ام درد میکنــــــــــــد

سیــــگار کشیدن درد نداره

 کسی که سیـــگار میکشه درد داره

 بفهم لعنتی

اگه یه روزی امدی و من اینجا نبودم...

 فکر نکن که ول کردم و رفتم احتمالا تـــمــوم شدم

معشوقه ای پیدا کردم به نام روزگار

 این روزا منو تو اغوشش سخت به بازی گرفته...


کاش  از بین این همه ادمهایی که پیشم  هست: یکی مثل کوه پشتم بود



رمز دارد دلم

من دود میکنم
غم هایم را اشک هایم را دست به خود بردن هایم را

هرانچه که  دارم و ندارم را....

تو را که می روی و دهن کجی میکنی

او را که میماند و به دندان میکشدم

میبینی چه اسان تو را ندارم و

چه سخت مرا دارد

من دود میکنم

لحظ لحظ نبودنت را

لحظ لحظ بودن کثیفش را

من دود میکنم...

نفس نفس هایش در اغوشم

 نفس نفس هایت  در اغوشش را

دود میکنم... و دود میشود

ذره ذره

 سیگارم

 زندگی ام

دنیایم

 خودم

روحم

تنم

.........به نام خدایی که مال همس حتی ما دیونه ها........

آن شاعران بیکار گفتند شعر سیگار

شب هست و نیمه ی شب دیوانه های بیدار

در آرزوی دیدار   با یاری دو سیگار

رفتم به حال اقرار لعنت به اصل تکرار

این دود های بیکار سر زد به قلب بیمار


این قصه هم تمام است برگرد رو به دیوار......!

دست هایش را می گیرم

برایم سیگاری روشن می کند

کمی قدم می زنیم

در همان بی راهه ی همیشگی

نوبت به لب که میرسد...

آه !

این تمام بازی این روز های من


با "سایه ام " و" سیگارم" بوده و هست !

گفتم :

با عشق زمان فراموش میشود ، و با زمان عشق !

سیگاری گوشه ی لب ، گفت :

با سیگــــار هر دو......