آنها رهگذرند
فقط غوغای چشم های من و توست که آزارشان می دهد
آخر آنجا که کتابخانه نبود !...............خیابان بود !
اماا.....
باز هم انگشتهای هیس من و تو را نشانه رفتند !
و تو در رابستی .............. !
من سکوت، من سراپا شرم !
آه بر شما رهگذران
آه از شما رهگذران
خدایی هست
سیگاری هست
به آهی به کبریتی دود خواهید شد ، دود خواهم شد ........... !
با باد خواهم رفت ، بر باد خواهید رفت
ازنوشتن
از تبع شعرم
کاش از بین این همه ادمهایی که پیشم هست: یکی مثل کوه پشتم بود
رمز دارد دلم
من دود میکنم
غم هایم را اشک هایم را دست به خود بردن هایم را
هرانچه که دارم و ندارم را....
تو را که می روی و دهن کجی میکنی
او را که میماند و به دندان میکشدم
میبینی چه اسان تو را ندارم و
چه سخت مرا دارد
من دود میکنم
لحظ لحظ نبودنت را
لحظ لحظ بودن کثیفش را
من دود میکنم...
نفس نفس هایش در اغوشم
نفس نفس هایت در اغوشش را
دود میکنم... و دود میشود
ذره ذره
سیگارم
زندگی ام
دنیایم
خودم
روحم
تنم
.........به نام خدایی که مال همس حتی ما دیونه ها........
آن شاعران بیکار گفتند شعر سیگار
شب هست و نیمه ی شب دیوانه های بیدار
در آرزوی دیدار با یاری دو سیگار
رفتم به حال اقرار لعنت به اصل تکرار
این دود های بیکار سر زد به قلب بیمار
دست هایش را می گیرم
برایم سیگاری روشن می کند
کمی قدم می زنیم
در همان بی راهه ی همیشگی
نوبت به لب که میرسد...
آه !
این تمام بازی این روز های من
گفتم :
با عشق زمان فراموش میشود ، و با زمان عشق !
سیگاری گوشه ی لب ، گفت :
با سیگــــار هر دو......