عشق کلمه ایست که بار ها شنیده می شود ولی شناخته نمی شود.


عشق صداییست که هیچ گاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند.


عشق نغمه ی بلبلیست که تا سحر می خواند ولی تمام نمی شود.


عشق رنگیست از هزاران رنگ اما بی رنگ است.


عشق نواییست پر شکوه اما جلالی ندارد.


عشق شروعیست از تمام پایان ها اما بی پایان است.


عشق نسیمیست از بهار اما خزان از آن می تراود.


عشق کوششیست از تمام وجود هستی اما بی نتیجه.


عشق کلمه ایست بی معنی ولی هزاران معنی دارد.

سهراب، گفتی چشمها را بايد شست! شستم ولی...

 

گفتی جور ديگر بايد ديد! ديدم ولی...

 

گفتی زیر باران بايد رفت...

 

رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را

 

هيچکدام را نديد

 

فقط در زير باران با طعنه ای خنديد و گفت: ديوانه ی باران نديده

عشق را چون ماهی دریا های آزاد


لغزنده باید دید


عشق را چون تیره و تارهای طوفان


مبهم باید دید


عشق را همچو شقایق های وحشی


مغرور باید دید


عشق را همچون پرستو های مهاجر


رفتنی باید دید


لیک عشق را با امید باید دید

 

يادته اون عشق رسوا يادته


اون همه ديوونگي ها يادته


تو مي گفتي كه گناه مقدسه


اول و آخر هر عشق هوسه


آدما آخ آدماي روزگار



چي مي مونه از شماها يادگار

پنج ساعت مانده به تو



قدمهایم پنج ساعت و دستهایم



که دیگر تو را نمی بینند



تاریخ مصرف عمری که عاشقانه گذشت!



ببین چگونه آرامم نمی کند این چتر؟



کجا نمی روی؟



چتر را که از تو می خریدم



می دانستم همیشه هوایش هوایت را خواهد داشت



تنها هوایت



هوای مرا نداشت



-
مرا که همیشه در هوای تو بودم