از من
از منــ پرسید: ســیــگار
را تــرک نـکردی؟؟؟ گفتـم نــه
کبریــت را ترکــ کرده ام
ســیـگار را بـا ســیـگار
روشـــــن میـکنم
از منــ پرسید: ســیــگار
را تــرک نـکردی؟؟؟ گفتـم نــه
کبریــت را ترکــ کرده ام
ســیـگار را بـا ســیـگار
روشـــــن میـکنم
مرد غریبه پاکتـــ سیگارو
بـه طرفـــم گرفـتــــ
پرسیـــد: نـمـی کشــی؟
خـیـلـی خسته گفتمــ: خودم میـکـشـمــ
مغزمـــ نمـیـکشه
دود ســـیــگارم را هـــزار بـــار بــه تــو ترجیح میدهم
کـــم رنـــگ است ...امــا دو رنــگ نــیــست
ایـــن روزها ریــاضــم ضــعــف شده
نــمــیــدانــم چـــرا
ولــی دیـگـر نـمـیـتونم ادم حـــســابــت کــنـم
دار بزن خاطراتـــ کــســی که تو را دور زد
حــالـــم خوب است...امــا گذشــتــه ام درد مـیـکند
پـــیـــنا کیـو !
چــوبـــیـــ بمـــان !
ادم هــــا سنگی انــد !
دنـیایـشان قــــشــنــگ نـیـست..!
چشمانت را ببند
نمی خواهم بشنوم حرفهای دلت را
خدایا رحم کن امتحانم نکن
سالهاست که من در جا می زنم در یک کلاس
نه به ديروزهايي که بودي فکر مي کنم
و نه به فرداهايي که "شايد" بيايي ...
مي خواهم امروز را زندگي کنم ...
خواستي باش ... نخواستي نباش
بوی خاک نمدار،
روی دیوار باغ، پسری میشاشد!
ماهیا بر روی آب به بغل خوابیده اند،
بوی اسفند آمد،
مادرم بود!
گفت: مبادا پسرم چشم بخورد!!
من مگر چشم خورده ام؟؟
در آن ظرف غذا جز زبان چیزی نبود!
و من آن را در اتاقی تاریک
بلعیدم
توی پس کوچه های شهر خاکستری ام ولگردی می کنم سیگار اسی می کشم خمیازه هایم را قورت
می دهم دختر بلند قامت چکمه پوش را با نگاهم درو می کنم " کوک گیتارم را به هم می زنم "یک
عالمه هم آغوشی با تو را تصور می کنم. درد کشیدن های شهوانی ات را مرور می کنم .با بوی نان تازه
نانوایی بد مستی می کنم "شعرهای فروغ را بلند بلند می خوانم.کمونیست می شوم"دموکراسی
هایم را زیر پا له می کنم.و سیگارم که تمام می شود تمام آرزوهایم را زیر تیر چراغ برق دار می زنم"و تو
هم مثل تمام عابران سنگ دل شهر به من می خندی "
به آرزوهایم"
به نگاهم"
به افکارم"
به طبع شعرم"
و به تمام دلخوشی هایم که توی جیب هم جا می شود..
پا ورقی :دلنوشته هایم بوی همه چیز می دهد. مجبور نیستی بخوانی ام.
پا ورقی :دلم آغوش می خواهد.!
پا ورقی :کم کم دارم تمام می شوم.یادم باشد به روزهای سگی تر عادت کنم.
لاشــــــــــــه عشقم
سگ خور نامردی تو...
آنقدر خون به دلم هست
کــــــــــه هارت بکند...!
دليل اين همه تنهايي را پيدا كرده ام
اگر كمي زود تر ميفهميدم تاوان چشيدن طعم لبانت تنهايي است
هرگز كاسه ي گدايي ام را دستم نميگرفتم
و عشق گدايي نميكردم
و حالا از رفتن تويي كه روزهايي لبانت بر لبانم قفل شده بود
شكايتي ندارم
و قبول كرده ام، كه دارم تقاص بوسه هايم را با تنهايي پس ميدهم
از زبان یک دختر
کاش مردها هم پرده بکارت داشتند
...آن وقت می دیدیم
نجابت چگونه تعریف می شد
درون من..منی است
که سیگار بر لب خاطرات می گذارد
دود می شود با رفتن ها
درون من باوریست
که آسمان را به آتش می کشد
جهنم را با رویایم سرد...!
درون من افکاری موج می زند
که مدام
طناب می شود بر گردنم
چهار پایه ای نیست
من از ارتفاع رویاهایم سقوط کرده ام
یکیــــ از سختـــــــ ترین کارای دنیا اینـه کـه
برای دیگرانــــــ توضیح بدی دقیقا چـه مرگتـــه
دیگه قـــــــــلم سیاهم از دستم خسته شد
دیگه چنگی به دل سفید دفترم نمیزنه
خـ
سـ
تـ
هـ
ام
میخوام برم جعبه کوچیک مداد رنگیم بیارم
یه رنگ دیگه به زنگیم بزنم
.
.
.
.
دیگر ما را بس است هر چه غم بود خوردیم
غمی نمانده که مزه کنیم
درد دارد وقتی من
عاشـقانـﮧ هـايـَم رامينويسـَم
و ديگـَران يـاد عِـشقشـان مي اُفـتَند
اما تـو
بیخیال
به کلاغــــها بگویید:
قصه ی من
اینجا.... تمام شد،
یکی.....
بود و نبود مرا با خود برد...!
نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــیـتونـــــــــــــــــــــــــــــــم
فـــــــــــــــــــــــرامــــــــــــــوشـــش
کـــــــــــــــــــــــــــــــــنم
خدایـــا تو بگو چکار کنم؟ ؟ ؟ ؟
چه ساده فراموشم کرد!!!
فراموش نکن شاید
سـالهـا بـَعد در گـُذر جاده هـا
بي تـَفاوت از كـِنار هـَم بـُگذريم و
بــِگوئيم آن غريبه چـِقدر شبيـه خاطـِراتـم بود
مـاهي گـير دِلـَش سوخـت
اينبـار مـاهي قـلاب را ول نميكـَرد
چـقدر تـنها بـود ...
می روم دست خالی
برمی گردم با چشمان پر
از این فکر ِ لعنتی ات
براي چشم هايم نماز باران بخوان...
بغــــــــــــض كرده...
ابريـــــــــــست...
اما نمي بارند!!!