یکی را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نمیداند

نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من

که او را دوست می دارم

ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس او گل را به زلف کودکی بست

تو مثل چشم دریا عاشقی و پاک و بارانی

و من یک تکّه از دریاولی نمناک و بارانی

تورا جان همانی که جدایت کرد از چشمم

همین امشب بیا در کلبه سردم به مهمانی

عجب روز قشنگی بود روز آشناییمان

چه شد حالا که از آن انتخاب خود پشیمانی

تمام شمعدانیها برایت اشک می ریزند

دلت آمد دل گلهای باغم را بلرزانی؟

وعادت درد سنگینیست وقتی اوج می گیرد

به من عادت نکردی،طعم حرفم را نمی دانی

تماشا میکنم این قصه را زیبای من امّا

خدا را خوش نمی آمد که این دل را بسوزانی

صدای گام های گریه می آید

 

دوباره آمدی

 

كنار پنجره شعری نوشتی و رفتی

 

این بار صدای قدم های تورا از پس پرده گاه گناه و گریه شنیدم

 

حالا به اولین ستاره كه رسیدی بپرس

 

كدام شاعر غزل پوش شبانه عشق را

 

در برگهای ولنگار دفتری كهنه می نوشت

 

اما......

 

تو كه نشانی شاهرا ستاره را نمی دانی

 

همیشه از سیب و ستاره و روشنی قصرهای كاغذی كه می نوشتم

 

می گفتی

 

هزار پروانه هم كه بر برگهای دفترت بچسبانی

 

پینه پیرو یاس علیل باغچه ما گل نمی دهد

 

هیچوقت بهار طلاءی روز و رؤیا را

 

باور نكردی گلم

 

هیچوقت خدا!

 

سلام ای غروب غریبانه دل


سلام ای طلوع سحر گاه رفتن


سلام ای غم لحظه های جدایی


خدا حافظ ای شعر شبهای روشن


خداحافظ ای قصه عاشقانه


خداحافظ ای آبی روشن عشق


خداحافظ ای عطر شعر شبانه


خداحافظ ای هم نشین همیشه


خدا حافظ ای داغ بر دل نشسته


تو تنها نمی مانی ای مانده بی من


تو را می سپارم به دلهای خسته


تو را می سپارم به مینای مهتاب


تورا می سپارم به دامان دریا


اگر شب نشینم اگر شب شکسته


تو را می سپارم به رویای فردا


به شب می سپارم تو را تا نسوزد


به دل می سپارم تو را تا نمیرد


اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد


اگر روزگار این صدا را نگیرد


خداحافظ ای برگ و بار دل


خداحافظ ای سایه سار همیشه


اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم


خداحافظ ای نو بهار همیشه

من به آ واز جنون می سوزم

که دگر همره او جز من نیست

و دل عشق به من می سوزد

که چرا همدم او جز غم نیست

من دلم سخت از این میسوزد

که چرا پاسخ شیشه سنگ است

شب فرو ریخته در تاریکی،آسمان بی رنگ است

بر من این آزادی به خدا که مرگ است

قلبها افسرده،عشق ها صد رنگ است

من دلم،دلتنگ است