مي ترسم از نبودنت...
 
و از بودنت بيشتر
!!!

نداشتن تو ويرانم ميكند
...

و داشتنت متوقفم
!!!

وقتي نيستي كسي را نمي خواهم
.

و وقتي هستي" تو را" می خواهم
.

رنگهايم بي تو سياه است ،و در كنارت خاكستري ام


خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...

و سلامت به پريشانيم!؟
!

بي تو دلتنگم و با تو بي قرار
....

بي تو خسته ام و با تو در فرار
...

در خيال من بمان


از كنار من برو

من خو گرفته ام به نبودنت.......

مردی از تبار درد بود

ولی انگار هیچ غم نداشت

وقتی از خستگی اش پرسیدم

هیچ نگفت به جای او

خستگی گفت :خسته ام

هی فلانی می دانی ؟می گویند

رسم زندگی چنین است ...

می ایند... می مانند .. عادت

می دهند... و می روند

و تو در خود می مانی و تو تنها می مانی

راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است؟....

مثل همه فلانی ها.....؟

من نه عاشق هستم


و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من


من خودم هستم و


تنهایی و یک حس غریب


که به صد عشق و هوس می ارزد

گشته بودم آسمانهارا به دنبالش

اورا من درزمين كردم پيدايش

دلم خوش بودكه پيداكرده ام جان را

ندانستم باديدنش گم مي كنم خودرا

مانده ام حالا چگونه خودكنم پيدا

منی که زپيداكردنش يك عمرشدم گمراه

مي گشتم ومي پرسيدم نشانه خود را

هركه راگفتم نشد با من يك همراه

همه گفتند كه ديوانه شدى دربريارت

كه توخود هستی ونيست زيادت

خدايامن كجاهستم نشانم ده زخود

من چراگم كردم نامی زخود

توخود را درآن جانت نشان كردى

ندانی که خو درا كجا نهان كردى

يادم آمدكه كجا گم شده ام

كه كجارفتموبه چه ديوانه شدم

آرى خدايا من زاو هستم

به کی بگویم كه من دل رابه اوبستم