
سهراب، گفتی چشمها را بايد شست! شستم ولی...
گفتی جور ديگر بايد ديد! ديدم ولی...
گفتی زیر باران بايد رفت...
رفتم ولي او نه چشم هاي خيس و شسته ام را نه نگاه ديگرم را
هيچکدام را نديد
فقط در زير باران با طعنه ای خنديد و گفت: ديوانه ی باران نديده
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم خرداد ۱۳۸۹ ساعت 18:7 توسط ســکـوت..... HiiiiiiiiiSsSsSs
|