شاعری یک غزل بهانه کشید

روزرا مثل شب، شبانه کشید

یاد دوران کودکی افتاد

هی زمین ودرخت وخانه کشید

حس دلتنگی عجیبی داشت

آه سردی ازاین زمانه کشید

سال ها، هی فریب خود را داد

خار را شکل یک

 جوانه کشید

بارها روی تخت خسته ی شب

درد و فریاد مخفیانه کشید

دید دیگرنمی شود اما

تاب این اشک را به زبانه کشید

مثل آتش به زیر خاکستر

با کمی باد زبانه کشید

آخرش سوخت تا برنده شود

سوخت تا ازخودش نشانه کشید