شهر خاکستری
توی پس کوچه های شهر خاکستری ام ولگردی می کنم سیگار اسی می کشم خمیازه هایم را قورت
می دهم دختر بلند قامت چکمه پوش را با نگاهم درو می کنم " کوک گیتارم را به هم می زنم "یک
عالمه هم آغوشی با تو را تصور می کنم. درد کشیدن های شهوانی ات را مرور می کنم .با بوی نان تازه
نانوایی بد مستی می کنم "شعرهای فروغ را بلند بلند می خوانم.کمونیست می شوم"دموکراسی
هایم را زیر پا له می کنم.و سیگارم که تمام می شود تمام آرزوهایم را زیر تیر چراغ برق دار می زنم"و تو
هم مثل تمام عابران سنگ دل شهر به من می خندی "
به آرزوهایم"
به نگاهم"
به افکارم"
به طبع شعرم"
و به تمام دلخوشی هایم که توی جیب هم جا می شود..
پا ورقی :دلنوشته هایم بوی همه چیز می دهد. مجبور نیستی بخوانی ام.
پا ورقی :دلم آغوش می خواهد.!
پا ورقی :کم کم دارم تمام می شوم.یادم باشد به روزهای سگی تر عادت کنم.
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:40 توسط ســکـوت..... HiiiiiiiiiSsSsSs
|