بوی خاک نمدار،

روی دیوار باغ، پسری میشاشد!

ماهیا بر روی آب به بغل خوابیده اند،

بوی اسفند آمد،

مادرم بود!

گفت: مبادا پسرم چشم بخورد!!

من مگر چشم خورده ام؟؟

در آن ظرف غذا جز زبان چیزی نبود!

و من آن را در اتاقی تاریک

بلعیدم