روی دیوار
بوی خاک نمدار،
روی دیوار باغ، پسری میشاشد!
ماهیا بر روی آب به بغل خوابیده اند،
بوی اسفند آمد،
مادرم بود!
گفت: مبادا پسرم چشم بخورد!!
من مگر چشم خورده ام؟؟
در آن ظرف غذا جز زبان چیزی نبود!
و من آن را در اتاقی تاریک
بلعیدم
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی ۱۳۹۰ ساعت 23:43 توسط ســکـوت..... HiiiiiiiiiSsSsSs
|