گشته بودم آسمانهارا به دنبالش

اورا من درزمين كردم پيدايش

دلم خوش بودكه پيداكرده ام جان را

ندانستم باديدنش گم مي كنم خودرا

مانده ام حالا چگونه خودكنم پيدا

منی که زپيداكردنش يك عمرشدم گمراه

مي گشتم ومي پرسيدم نشانه خود را

هركه راگفتم نشد با من يك همراه

همه گفتند كه ديوانه شدى دربريارت

كه توخود هستی ونيست زيادت

خدايامن كجاهستم نشانم ده زخود

من چراگم كردم نامی زخود

توخود را درآن جانت نشان كردى

ندانی که خو درا كجا نهان كردى

يادم آمدكه كجا گم شده ام

كه كجارفتموبه چه ديوانه شدم

آرى خدايا من زاو هستم

به کی بگویم كه من دل رابه اوبستم