جيره ي سيگارم را بدهيد! و تنهايم بگذاريد با پياده روي عصرگاهي! در من تيمارستاني قصد شورش دارد
من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و
تنهایی و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 17:22 توسط ســکـوت..... HiiiiiiiiiSsSsSs
|
کافه دیدار...
وقت قرار...
دود سیگار...
میز قمار...
بـــاختم!
"داشتنت" را پای یک میز نفرین شده
بــه "او" باخـــــتـم...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ سیگاری نیستم قضاوت بی جا ممنوع ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ ***دوستان گلم این ایدی من *** sani_8400@yahoo.com