داستان مــــوزی...........
* به نام خدا*
یکی بود دوتا نبود زیر این گنبد کود شایدم کبود نبود ابی افتابی بودی یه موجود تپول مپول به دنیا امد
این کوچولو نمیدونست پا به کجا گذاشته چند روز گذشت تا د که مردم این
موجود رو دیدن همه وحشت کردن
به ترس لرز افتادن یکی میگفت شیطان یکی میگفت از مریخ امده هر کسی
یه چیزی به این بی زبون بست من ترسیده بودم
جوری که دستام سرد شده بود اما گفتم میرم جلو این موجود و میبینم
یه اسم روش میزارم بدون اسم نمیشه اروم اروم رفتم جلو یهو اون موجود
دیدم وای حیرت کرده بودم نه اشتباه نکنین خوشکل نبود..
موجود سه روزه این همه مو وقتی دیدم اولش دلم نیومد دست بکشم تو
مو هاش موجود زشت هم هی ونـــــــــگ میزد رفته بود
رو اعصاب ملت منم چشام بستم دستم کشیدم تو مو هاش دیدم مثل یه
گربه خودشو لوس کرد
اروم شد بعد همونجا اسمش گـــــــــذاشتم * مـــخمل *
مردم شهر که ترسیده بودن میخواست با یه جوراب خفش کنن (منم دل
رحم) من گفتم نه مخملو بدین به من خودم سر به نیستش میکنم
مردم مخمل دادن دست من منم بردم اول بندازمش تو چاه دلم نیومد
انداختمش تو یه ظرف ماست بعد ظرف ماست گذاشتم تو جوب( جو)
بعد مخمل از پیش من رفت.............. چند ســــال بعد........... یه روز
داشتم میرفتم شکار از کوه رفتم بالا یهویه موجود پشمالو رو دیدم
یه موجود موزی زشت شما نمیتونین تصور کنین چقدر زشت بود امدم
بهش شلیک کنم فهمید فرار کرد در همین هین بود دیدم کمی شبیه ادم
ها میده ولی از صد در صد سی درصدش مثل ادم بود
نتونستم پیداش کنم رفتم پیش مردم ده اول میدونی چی گفتن
مردم ده اول: اون موجود که شما دیدین اقا سانی بهش میگن موزی از بس زشت سی درصد انسان
رفتم ده دوم وقتی بهشون گفتم از موزی چی میدونین همه سکوت کردن چهر هاشون وحشت زده بود
بعد یه پیر مرد امد جلو گفت بیا بشین کنار من یه قلیون بزنیم منم واسط تعریف کنم( دم پیر مرد گرم خیلی با حال بود)
گفت موزی موجودی است که در دامنه کوه زندگی میکند
غذای اصلی اون ماست شیر است برای دفاع از خود سنگ پرتاب میکند
( پیر مرد گفت: لا مروت سنگ میزنه مثل ارپیچی هفت) بعد پیر مرد چای واسم اورد
قندون نداشت به جای قندون یه ظرف ماست تا سرش قند کرده بود من
ظرف دیدم به گذشته برگشتم یهو یه چیزی گفت دینگ دینگ از جا پریدم
بعد یکی گفت هیچ کس تنها نیست همراه اول ( پیر مرد تلویزون روشن
کرده بود من تو گذشته غرق بودم) بعد چای خوردم بلند شدم رفتم طرف
ماشینم همینجور تو فکر بودم یهو ظرف ماست پیر مرد که قندونش بود امد
تو ذهنم یاد مخمل افتادم بعد فهمیدم اون موزی که همه ازش میترسن
مخمل خودمونه چند بار رفتم دنبال موزی پیداش کنم کلی پرسو جو کردم
همه گفتن کوچ کرده امیده ایـــــــــنجا واسه همین من امدم اینجا این
داستان نوشتم که هرکی مــــــــــیدونه موزی کجاست بهم بگه
نویسنده سانی شیطونه امضا: تف![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بروبچ داستان رو بخونید نظر بدین
که موری قبول کنه که موزیه موزی اشکال نداره که
زشتی خدا شفات بده بشی بهشتی
این شعر تقدیم میکنم به موزی گل هههه![]()
( موزی داش امیدوارم ناراحت نشی از اپم شوخیه دیه)![]()
![]()
![]()
![]()